قهوهی هلدار و سنجاق سرهای ریخته شده توی یک سینی کوچولو
این کتاب را با مداد سیاه خطخطی میکنم. دور کلمههای تازه دایره میکشم، کنار بعضی جملهها چیزی مینویسم و بعد عذاب وجدان میگیرم. امیدوارم کتابه از من بدش نیاید.
وسط این کار و موقع خواندن «پایبندیهای انسانی»، به این فکر افتادم که صدایم را هم ضبط کنم. نمیتوانم کتابها را یکنفس بخوانم. دلم میخواهد هر چند خط یکبار سرم را بلند کنم و چیزی بگویم؛ انگار نویسنده روبهرویم نشسته باشد.
دارم نوشتن داستانی را هم شروع میکنم. احتمالاً به همین دلیل است که این روزها بیشتر از خودِ آدمها، حواسم به کلمههایشان است. گیج میزنم. طوری شده که اول کلمه را میبینم، بعد آدمش را. سرسامآور است.
«شش» امروز برای اولینبار فعلِ «خزیده بود» را شنید و حالا با صدای شیرینی بلندبلند میخندد. از نظرش این کلمه خیلی مسخره است.
یک روز کامل میتواند حولِ دغدغههای ادبیاتی بچرخد؛ آخرش میبینم این همه ساعت هیچچی ننوشتهام.
آپدیت با سایز کوچک تا قابل دیدن نباشد: ایکاش یکی بود تا با هم صدف جمع میکردیم و چرتوپرت میگفتیم و با وجود باد شدیدی که میآمد، چای هلو میخوردیم. بعد چای پخش میشد توی هوا و روی لباسهامان میریخت. من هم طبق معمول تازه از حمام بیرون آمده بودم و موهایم هنوز نمدار بود و با اندک سرمایی یخ میزدم. بر شدت هیجانهای روحیمان با گذشت زمان افزوده میشد و بله. همینها.
آپدیتِ خیلی کوچکتر تا واقعاً قابل دیدن نباشد: شاید خیلی هم به یک انسان احتیاج نداشته باشم [لیوان گِردیام را تکان میدهم و یخها بههم برخورد میکنند. بر روی تختخواب میروم و سرم را روی یک نازبالش مینهم. چندی ساکت و بیحرکت همینجا میمانم].
با «سیزده» و «چهارده» گفتوگوی کوتاهی داشتم که آن را نه طعمی بود و نه ارزشِ توجه.