همه چیز به شکلی غریب در هم تنیده شده و من در میانه‌ی این ابهام، راهی نمی‌یابم. شاید چند روزی در سکوت باشم. اگر سخنی برای گفتن باقی ماند، همین نوشتار را مدام به‌روز خواهم کرد.

خیلی شبیه آدم‌بزرگ‌های پرمشغله نوشتم :] می‌خوام این مدت ایده جمع کنم برای نوشتن یه جستارِ خفن. استراحت لازم هم هستم.


من دل‌سپرده و دیوانه‌ی روزهای یکشنبه هستم. از تاریخ بیست‌ویکم هر ماه هم خوشم می‌آید. مثلن هر ماه ۲۱م تولد من است. اگر تبریک بگویید هم که چه به‌تر. ساعت ۱۱:۱۱ دقیقه هم جادوی محض است. خدا سرش را آورده پایین، یک ذره این‌ورتر و دست‌به‌چانه در ساعت یازده وُ یازده دقیقه نگاهم می‌کند و منتظر است از درّوگوهرهام بفشانم برایش. حالا چرا این‌ها را نوشتم؟ چون هر ماه، بیست‌ویکم، بی‌استثنا یک کوچولوچیزی منتشر می‌کنم.


برق رفت.