از من نپرس کجا به دنیا آمدم و کجا زندگی میکنم. از این سوالها نپرس.
سه ساعت است که برق نداریم و گرمای جنوب ذرهذره گوشت تنمان را آب میکند. نفس را از گلو میقاپد. هوا آنقدر سنگین و چسبناک است که انگار ریهات را با پارچهای خیس پر کرده باشند. عرق از سر و رویمان میچکد. تکهگوشتهای کلافه و داغی هستیم که مدام وول میخوریم. دیوارها داغاند، هوا داغ است، فکر داغ است؛ مغزم هم دارد یواشیواش میپزد. انگار انداخته باشندت توی قابلمهای از بخار و نمک و آفتاب، بعد هم درش را بسته باشند و رفته باشند. جهنمِ خیس؛ آرامآرام قل میزند و میسوزاند. بویِ تخممرغِ گندیده هم میآید. کدام بی**** لباسِ پلاستیکی پوشیده؟ حالم دارد از این بو بههم میخورد. میخواهم بالا بیاورم. همین الان. لعنت بهتان، بهشان، به هرکسی که این سیستم مزخرف را ابداع کرده. جدی، انصاف نیست. ایکاش در بندرِ تهران بودم.
پینوشت ۱. برای تجدید حیات رفتم حمام تا بلکه با آب سرد بتوانم به زندگیام ادامه بدهم. حالا هم بوی عسل میدهم. پس:
یک خنـــدهی
نــــــارنــــــجـــــــیییــی
چون خوشحالم!
چهقدر مسخره هستم. خودم میدانم. من همیشه دنبال چیزهای کوچکی میگردم که بتوانم مهربان را خوشحال کنم.
پینوشت ۲. در زندگی کشفیات زیادی داشتم؛ مثلاً اینکه بستنی شکلاتی با شیر کاکائو خیلی خوشمزه میشود.