دیروز ما اشتباهی کردیم و روی هوا شکر خوردیم. ندانسته جمله نوشتیم و گذاشتیم توی این آلونک به نام مِه موج. گفته بودم «بیکارم»؛ بیجا کردم! از صبح نفس نمی‌توانم بکشم و صفحه پشتِ صفحه سیاه می‌کنم. عجیب که قلمم به راه افتاده، پدرسوخته. بدتر از آن، به‌م گوشزد شد که ترم پنج دارد جفتک می‌اندازد و فقط دو ماه فرصت دارم خودم را برای جهنمی که استاد هـ چیده، آماده کنم. با دیدن نمره‌هایم عصبی‌تر شده‌ام [بفرمایید ببینید]. تمامش حقم است؛ منتهی انتظار اطرافیان دارد کمرم را خرد می‌کند و غده شده توی گلویم که نگذارد حرف بزنم. حالا خیال می‌کنند علامه‌ی دهرم! می‌خواهم بنویسم و بچسبانم روی پیشانی‌ام که: «من هیچ‌چی بلد نیستم و اگر نمره‌ی کامل گرفتم، تنها ماحصل سگ‌دو زدن و درس‌خواندن جنون‌آمیز و ارائه‌های جان‌فرسا بوده است.» و همین‌جا می‌نویسم که بعداً حظ کنم چه‌قدر قشنگ خودم را پیش‌بینی کرده‌ام: «اگر استاد “هـ” یا دیگر استادها، ذره‌ای، یک کوچولو قدر یک نخود فرنگی و حتی خیلی ریزه‌پیزه‌تر، عین شبکه‌بندی‌های مدل‌سازیِ آب اقیانوس تا درز اتم‌هایش، بهم گیر بدهند، یا اگر چیزی را بلد نبودم و کسی تحقیرم کرد، خودم را جلویشان از گریه می‌کُشم، همان‌جا کف کلاس می‌نشینم و خُل می‌شوم.»


خسته شدم. امروز چندین هزار کلمه نوشته‌ام و انگشت‌هایم به لرزه افتاده‌اند؛ چون یک شات اسپرسو و یک لیوان نسکافه‌ی فوری خورده‌ام، لرزشش بیشتر شده. انگار مواد زده‌ام.

-با فاصله‌ی زمانی-

نمی‌شود ماشین‌تحریر داشته باشم؟ ای جهان و کائنات که بهتان اعتقادی ندارم، التماستان می‌کنم یک‌جوری ماشین‌تحریر بگذارید توی زندگی‌ام. من ماشین‌تحریر می‌خواهم. من تا به ماشین‌تحریر نرسم، همه‌تان را دیوانه می‌کنم؛ منظورم خانواده‌ام است. من-ماشین-تحریر-می‌خواهم. لطفاً! لطفاً؟ لطفاً. ماشین‌تحریر. اگر آشنایی و من را می‌شناسی و آدرسم را بلدی، ماشین‌تحریر بخر و پست کن دمِ در خانه‌ام. با تشکر از تو که قهرمان زندگی‌ام هستی. نه‌خیر، قهرمان زندگی‌ام نیستی. مـــــــاشـــیـــــن‌تــــحـــــریــــــر.

[گوشزد کنم که من برای خواسته‌های لحظه‌ای‌ام بودجه‌ای ندارم؛ تمام ذخایر مالی‌ام از پیش برای خرید کتاب رزرو شده‌اند. بوس.]