[شیشکی حضار]
حوصلهم سر نرفته است، بیشتر شبیه این است که بهش تجاوز شده باشد و ایکاش سر میرفت تا که اینطور میشد. آنوقت این همه خون از مغزم راه نمیافتاد و از گوشهام بیرون نمیزد. همهی حالتهام طبیعیست الان. سه روز دیگر، نوبت بدن است که یکییکی درد را به اندامهایش راه بدهد و من هم قرص آهن بالا بیندازم. در پنج دقیقهی گذشته، سه بار دادوبیداد راه انداختم. بلااستثنا.
[سالن با ضربآهنگی مهیب دهان غولیاش را باز میکند و نویسنده بیزار از سنگینی آن فضای انسانی، به خارج از سالن یورش میبرد و از کادر خارج میشود و از کادر خارج میشود و از کادر خارج میشود و از کادر...]
حضار فریاد میکشند: استلا ماریسِ خستهی اعجوج معجوج، موفق باشی.
ماگ هندسیشکلی گیرم آمد. کمی خوشحالم.
سکهی کوچک و نقرهایِ فرانسویم را گم کردم، کمی ناراحتم.
بیخیال اصلاً.
نوچ. بیخیال نمیشوم. من همینجا قول میدهم، یک دستم را روی سینهم میگذارم و کف دستم را بالا میآورم، شبیه کسی که دارد در دادگاه سوگند میخورد. مستقیم در چشم طرف مقابل نگاه میکنم (کسی روبهروم نیست البته)، و با سماجت میگویم:
I swear!
بله، آی سووِر که اگر پام برسد به دانشگاه... (؟)، هنوز نمیدانم اصلاً چرا دارم قسم میخورم ولی وقتی برسم دانشگاه، میفهمم قضیه چیست و قرار است خیلی×خیلی×خیلی×خیلی×خیلی پیِ زندگی را بگیرم.
E39 بابا لنگدراز دلهرهآور است. بچگیم خیال نمیکردم جرویس همان بابا باشد و تا چند روز منگ بودم.
مامان گفت جودی کپیِ خودم است و وقتی پرسیدم اخلاقش؟ گفت چهرهش هم شبیه تو است. من موهایم نارنجی نیست، قهوهایِ سوخته است. مثل شکلات تلخ. درک نمیکنم.
امروز، خط پایانی کشیدم بر دوستیام با چهارده. او به استخوان زوال رسیده. توضیح بیشتری نمیتوانم بدهم؛ موضوع ساده و شخصی است.