آخرین‌ بار که گوشی‌ام را چک کردم، رویش نوشته بود پنج و خورده‌ای، صبح زود. من هنوز بیدار بودم. چهار شات اسپرسوی دیروز، پریودی که شروع شد و دل‌دردِ توأمان با آن، شوق ناشی از شروع داستان جدیدم را به نابودی کشاند. چه برسد به این‌که امروز قرار بود برنامه‌ی بهتری برای گذران داشته باشم و سراغ هدایت بروم. نشد. اسمش را می‌گذارم هدایت؛ شخصیت جدیدم. قسی‌القلبی این روزهایم شاید همین جایگزین کردن آدم‌ها با هم باشد. هدایت به‌جای چهارده، شازده به‌جای یازده و «ف»، عدد جدید لیست من، یعنی ۲۸. حوصله ندارم؛ و میان این‌همه جمله، همین یکی راست است. امشب مهمانی می‌گیریم. حوصله ندارم. لیست نتایج استعدادهای درخشان دانشگاه را دیدم، حوصله ندارم. باید ادامه‌ی گفت‌وگوهایم با «ف» را بنویسم، حوصله ندارم. روی مبل افتاده‌ام و صدای حمام و آبی که شره می‌کند می‌آید، چهار در حال کوبیدن روی کیبورد است و با لحنی من‌درآوردی آهنگ می‌خواند. شش پشت مبل کنار بلندگوها قایم شده تا مامان پیدایش کند، پنج، تا لنگ ظهر خواب است. واقعاً نمی‌فهمم چرا تیشرت نارنجی فسفری دارد. چشم‌هایم آزار می‌بینند. سه توی اتاق، پشت میز لپ‌تاپ نشسته و جلد مانگایی را که می‌خواهد طراحی می‌کند. اتلاف وقت. مامان رد می‌شود و به بابا می‌گوید لباس‌هایت را گذاشتم همان‌جا کنار تخت. شش به مامان گفت خوابی دیده که توی دریا ماهی است و بعد یکهو برگشته خانه و کاکائویی شده بوده. صدای اخبار بلند شده است. چه‌قدر حرف‌های دوزاری می‌زنند. شش به مامان می‌گوید می‌خواهم مثل همان روز شجاع باشم. از روی مبل بلند شدم، حالا گوشه‌ی اتاقم نشسته‌ام، تکیه‌زده به کمد. کتابخانه‌ام نظم همیشگی‌اش را ندارد. سه آمد پشت سیستمِ اتاق من و داد زد: «چهار! بیا این‌جا!» گوشی مامان زنگ می‌خورد. مامان می‌گوید: «موبایلم کجاست؟!» چهار رد می‌شود، به من می‌گوید: «دلقک، داری از من هم داستان بیرون می‌کشی تا بنویسی؟» گفتم: «اتفاقاً دارم در مورد همه‌تان می‌نویسم»، و حالا رفته توی راهرو. نشنید چه گفتم. بابا از زیر مبل وسیله‌ای کشید بیرون. گفت: «این‌ ایرپاد مهربان است؟» چهار پارچه‌ی حریری را که آن‌جا بود آورد و جلوی صورتم گرفت: «شب‌ها خودت را دار می‌زنی؟» همه توی پذیرایی هستند. بابا در حال مقدمه‌چینی مهمانی و خبر دادن به مامان‌بزرگ است. مامان‌بزرگ عاشق مهمانی است. من هم عاشق شیرینی‌های توی مهمانی هستم. پنج بیدار شد و با این لباس نارنجیِ جیغ‌ نگاهم می‌کند. مداد نوکی‌ام توی مشتش است. بابا می‌گوید: «بیایید اینجا مامان...»
... «من حوصله ندارم بیرون بیایم... شما بیایید.»
چهار و پنج اسپرسوی مانده‌ی دیروز را از توی یخچال درمی‌آورند و می‌گویند: «مهربان، تریاک؟!» احمق‌ها. سه از اینکه اسپرسوی مانده بخورد، خوشش می‌آید. مزه‌ی سگ می‌دهد. شش روی دور تکرار است: «مامان، مامان. مامان.» چهار و پنج توی اتاق فوتبال بازی می‌کنند. چهار می‌خواند: «من دیگه بچه نمی‌شم...» صدای همه توی هم‌ قاطی شده است. بابا موسیقی را روی صد گذاشته. بچه‌ها جیغ می‌کشند. مامان صدایم زد: «مفنامیک اسید بخور برای دل‌درد.» توی نی‌نی‌سایت یکی تیتر زده بود: آیا مفنامیک اسید باعث نازایی می‌شود؟ عجب. من که قرصی نیستم، پس نمی‌خورم... چه‌قدر خوب می‌شود اگر شخصیت داستانم نازا باشد.

حوصله ندارم بیشتر بنویسم. از خانه‌نشینیِ فعلی‌ام لذت می‌برم. به محض شروع دانشگاه، قرار است کارهای یک، دو، سه، چهار و پنج و شش و هفت را انجام بدهم. همه‌شان بی‌قاعده و خواستنی‌اند.