رفتم توی حیاط تا حوله را ولو کنم روی طناب. باد می‌آید زیر درخت‌ها و گل‌های یاس عربی کنده می‌شوند و می‌ریزند. زیرش که بنشینی انگار باران گل می‌ریزد روت. صدای گنجشک می‌آید. بالای ساختمان نیمه‌کاره‌ی روبه‌رو، روی میل‌آهن نشسته. ای کاش این موقع‌ها زرافه بودم تا دقیق می‌رفتم جلو و نگاهش می‌کردم. آن هم ازم نمی‌ترسید، چون به هر حال من هم بی‌آزار بودم و هر چه نباشم، حداقل انسان نبودم که بترسد. می‌خواهم بغلش کنم، بوسش کنم، دست بکشم روی سرش و بهش بفهمانم که ما با هم هستیم، ما از هم هستیم. ما تا اَبد در آسمان می‌مانیم. من تا اَبد آن‌جا می‌مانم. من ...تا اَبد ...تا اَبد ...تا اَبد. من تا اَبد آن‌جا می‌مانم.

آقای هم‌سایه آمده توی تراس‌شان و دارد سیگار می‌کشد و چشمش به ساختمان نیمه‌کاره مانده. اگر او هم پرنده بود، به‌نظرم پرنده‌ی چاقی می‌شد با رنگ خاکستری و رگه‌های زرد توی بالش و نوک قرمز. دارد با دود دایره درست می‌کند توی هوا و خودش خوشش آمده. یعنی ظاهرش که شاد است. توی باغچه، روی گلدان سفالی بزرگی نشسته‌ام و معلوم نیستم. امیدوارم رتیل یا هزارپای نیش‌داری دور و بر نباشد. گربه‌ای زیر درخت لیمو است. شاخه‌های اضافی زیرش هرس شده‌اند و شبیه خانه می‌ماند. نمی‌دانم چه‌طور تیغ نمی‌رود توی تنش، ولی خوش به حالش. جاش نرم است. روی تپه‌ای از برگ زرد و خشک و نیمه‌خشک دراز کشیده و چشم‌هایش را بسته. دور تا دورش با شاخه‌های درختِ لیمو گنبدی است و فضای وسط خالی مانده. سقفش شاخ و برگ تازه و تیغ‌های ریز و درشتِ دردناکی دارد. نور خورشید تکه‌تکه افتاده روی بدنش. عجیب خنک است اینجا و گربه‌هه رفته توی ریزخواب.

گنجشک هنوز همان‌جا نشسته. معمولاً این‌همه یک‌جا بند نمی‌شوند و حالا به ذهنم آمده که ندیده‌ام بیش‌تر از چند دقیقه توی خنکی بمانند. این پرنده‌هایی که روی سیم‌های برق خانه نشسته‌اند، دیر یا زود روی سیم دیگری جا خوش می‌کنند. من می‌دانم که رفتنی‌اند و نباید به مهاجرها توجه کرد. قشنگ حالیم است که پرنده‌ها برای پر زدن و رفتن هستند. اما هرچه‌قدر سعی می‌کنم نمی‌توانم جلوی لبخند گشادِ احمقانه‌م را بگیرم. منتظرم یکی از همین‌ها پروازش را با من تنظیم بکند. گفتم که این‌ها پرنده‌اند و تا قبل از این گنجشک من ندیده‌ام طولانی در مکان ثابتی بمانند.

پی‌نوشت. آسمان خالی از ابر است. توی کوچه آمبولانسی ایستاده که کسی داخلش نیست و درش باز مانده. در خانه‌شان هم باز است. از ماشین پیاده می‌شوم و از روی جوب می‌پرم. جنازه‌ی چند سوسک گوشه‌ی دیوار خشک شده‌اند. چرا کسی نگران آقای هم‌سایه نیست؟