تازگی‌ها فهمیده‌ام پناه بردن به دنیای بچه‌ها راه خوبی برای فرار از دست آدم‌بزرگ‌ها و سختی‌هایشان است. کتاب جالبی خواندم به اسم «راز لِنا». داستانش برای من واقعی بود؛ اصلاً برای هر کسی می‌تواند واقعی باشد. فکر می‌کنم چیزهای عجیب زیادی توی این دنیا هست؛ چیزهایی که آدم‌بزرگ‌ها، چون همیشه عجله دارند و سریع لباس می‌پوشند تا به سرِ کار بروند، هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌بینند. مثلاً غولچه‌هایی که پشت کمدها پنهان شده‌اند یا پری‌هایی که بلدند با یک حبه‌قند جادویی، قد آدم‌ها را نصفِ بندِ انگشت کنند تا دنیا برایشان جالبناک‌تر و تحمل‌کردنی‌تر بشود. آن‌طوری می‌شود توی قوری چای زندگی کرد و شب‌ها روی شکم پشمالوی عروسک‌ها خوابید؛ شبیه یک تخت خیلی بزرگ.

جادوگرها هم حتماً یکی از همین عجیب‌های دوست‌داشتنی هستند.

خدایا، خودت که بهتر می‌دانی؛ باید یک جهان دیگر بسازی کپیِ زمین، با چند قاشق مرباخوری جادو که بهش اضافه کنی، و گلچینی از آدم‌ها را ببری آن‌جا. من این بازی‌های احمقانه‌ی روی زمین را بلد نیستم. «جنگ»، «محدودیت» و «زندان» کلمه‌های زشت و بداخلاقی هستند. زندگی من ــ که هفت ماه است برای زنده و معمولی نگه داشتنش دست‌وپا می‌زنم ــ انگار حروفش از هم وا رفته. با «ن»، «گ»، «د»، «ز» و «ی» چه کار کنم؟ هرچه‌قدر تلاش می‌کنم، به هم نمی‌چسبند. به اندازه‌ی هفت ماه از هم فاصله گرفته‌اند و من این همه روز است که از زندگی جا مانده‌ام.

می‌دانم که تو کاری نمی‌کنی. من دیروز احساس کردم به خودم بیش‌تر از تو ایمان دارم. ولی ناراحت نشو. باید یک‌جوری جلوی شکسته‌تر شدنم را بگیرم. اما خدای عزیزم! فکر نمی‌کنم هیچ‌کس می‌توانست خدایی بهتر از تو باشد. این را نه به‌خاطر خدا بودنت، که به‌خاطر خودت می‌گویم.