صبح:

از توی حیاط برگشتم. کمرم داغ شده و موهام که ناچیز نم داشت، گرم هستند. نشسته بودم مرکز ثقل حیاط، پهلوی درخت نخل و به سه خوشه‌ی خرمای نرسیده‌ش نگاه می‌کردم. رنگ سبزشان کم‌کم به زردی نرم و خامی تن می‌دهد. قند خرمای رسیده را تجسم می‌کنم. قبل‌ از این طولانی مانده بودم توی حمام با فکرهای مبهم، بعد افتاده کف اتاق و نگاه به سقف، فرو رفته در حوله یا پیچانیده شده با ملافه‌ای دور بدن خیس. داشتم فکر می‌کردم. خرس قطبی و کرم خاکی توی ذهنم بودند. زندگی کدامشان شادان‌تر است؟ نتیجه‌هایی گرفتم که برای خودم بی‌اندازه منطقی بودند. خرس قطبی سکوت را در یاقوتی‌ترین حالت خودش دارد و اطرافش خیلی سفید است. البته ما از دور زیاد سفید می‌بینیم. از نزدیک برف‌ها گِلی شده‌اند، جاهایی‌اش سبز یا حتی بنفش رنگ است.

کرم خاکی زندگی‌ش فلسفی است. تنها کسی است که توانسته با مرگ رفیق بشود و هم‌صحبت‌های مرده‌ی بسیاری دارد. زیر زمین و توی خاک هیچ‌کس ساکت نیست. کرم خاکی به نوبت دنبال صدای مرده‌ها می‌رود و به داستان‌هایشان گوش می‌کند. جنازه‌ها حالا که شیره‌ی زندگی‌شان تا قطره‌ی آخر بیرون کشیده شده، تازه تازه یادشان آمده حرف‌های ناگفته‌ی زیادی دارند. کرم خاکی برای همین موقع‌هاست.

به درخت بید مجنون هم فکر کردم توی حمام. درخت بودن از انسان بودن به مراتب می‌تواند جالب‌تر باشد. اما اینکه درخت کجا باشی تعیین‌کننده است. وسط بیابان شاخه‌ی لاغر مردنی خشکیده بودن تعریفی ندارد. بید مجنونی که ساکن قبرستان است چی؟ این یکی خوب است.

ظهر:

برق رفته است. توی تاریکی دستم برید. خیلی محجوبانه و یواشکی زخمی متولد شد. لرزشش در تنم می‌خرامد و ازش خون می‌آید. توی تاریکی وقتی که هیچ‌چیز معلوم نبود و حتی لب‌هاش را نمی‌دیدی که ببوسی و فقط حضورش را حس می‌کردی، زخمی متولد شد. احساس می‌کنم زخم دارد عمیق‌تر می‌شود. دهانش را باز می‌کند و بعد از سال‌ها زندگی با بدنم، می‌فهمم که زیر پوستم جهان دیگری است. آدم کوچولوها وول می‌خورند. مغازه‌های جورواجور، کافه‌ها، قنادی‌های بی‌شمار؛ طوری که هوا بوی شیرینی می‌دهد و تا چشم کار می‌کند، شکوفه، شکوفه، شکوفه.

آدم‌کوچولوها با چشم‌های زمردی‌شان نگاهم می‌کنند. برایم لب‌هایشان را غنچه کرده‌اند و بوس می‌فرستند. با خودم فکر می‌کنم چه زخم خوشگلی! و از آدم‌کوچولویی که پشت دانه‌ی شبنم، با گونه‌هایی گل‌انداخته قایمکی نگاهم می‌کند، چشم برنمی‌دارم.

می‌پرسم:

همه‌ی زخم‌ها همین‌قدر خوشگل‌اند؟

اگر قفسه‌ی سینه‌ام شکافته بشود، تویش چه شکلی است؟

شب:

من هیولایی هستم منگ و در پی سنجاقکی پرّان به نام زندگی. باید تا جایی که می‌شود بیست‌وچندساله باقی بمانم تا بتوانم تمام کوچه‌های دنیا را دنبال سنجاقکم بدوم. یا با آهوئکی که توی شهرمان است تا دامنه‌ی کوه‌های شمالی که اقیانوسی از ابر رویشان است، بروم. یا با گنجشک‌ها. یا با بره‌های‌ سفید.