ساعت چهار صبح است. نتوانسته‌ام بخوابم. گوشی را چک می‌کنم و به مامان پیام می‌دهم. ولع جاده مثل موریانه‌ تمام صبوری‌ام را می‌جود و پیش می‌رود. هر چه بیشتر به ساعت حرکت نزدیک می‌شوم، از خودم کمتر باقی می‌ماند. اتاق را بارقه‌های نور روشن کرده. این دوتا خواهرها خوابند؛ شلوارک یکی‌شان و کراپ آن یکی افتاده کف اتاق. مطمئنم که آنجاست چون با سوسوی نوری که از زیر شیارهای در و راهروی خوابگاه می‌چکد توی اتاق، پاهای لخت و شانه‌های عریانشان معلوم است اما کف اتاق را واضح نمی‌بینم. بدنم را از تخت طبقه‌ی دوم به جلو تاب می‌دهم و چشم‌هایم را ریز می‌کنم تا بلکه زمین معلوم شود؛ ناله‌ی تخت زهواردررفته می‌ترساندم. الان است که طبقه‌ی پایینی از خواب بپرد. سه‌راهی را از جلوی راهم کنار زدم؛ نور قرمزش روی دیوار رد انداخته و از میان نقاشی بچه‌گانه‌ای که بالای سرم چسبانده‌ام رد می‌شود. تصویر همه‌مان را کشیده؛ هر کدام شبیه حیوانی هستیم. من ببعی‌ئه هستم.

انگشت‌های پایم را کش می‌دهم و با لرز روی پله‌ی اول تخت می‌گذارم. می‌ترسم لیز بخورم. ف دوباره صندلی پلاستیکی‌ای را که از سالن مطالعه‌ی زپرتی خوابگاه کش رفته بودم، برداشته. بهش گفته بودم برندار. من نصفه‌شب‌ها که می‌خواهم بروم توی جنگل قدم بزنم، نمی‌توانم از تخت پایین بیایم، لیز می‌خورم و ران و کمرم کبود می‌شود. ف بهم گوش نمی‌داد. دیشب که مشغول ژیلت زدن به پاهایش بود، آدامس می‌ترکاند و می‌گفت: «پاهام پوست‌مرغی شده و خارش دارم، لعنت به دختر بودن!» و نق زدن‌هاش بابت این بود که با نامزد سابقش قرار داشت.

صندلی نیست. پله‌‌ی آخر انگار روی موهای این یکی دختره پا گذاشته‌ام؛ هنوز خواب است. کف اتاق را گه گرفته و اینجا وضعیت همیشه گهی است. قصد روشن کردن لامپ را دارم اما پشیمانی آنی مانعم می‌شود. مردم‌آزار نیستم و همه خوابند. با کم کردن نور صفحه‌ی گوشی و تاباندنش روی موکت، باید حواسم باشد لباس‌زیرهای بچه‌ها را لگد نکنم. می‌روم و در یخچال را نیم‌باز می‌گذارم. بوی قلیه‌ماهی مانده‌ی شام اتاق را پر کرده.

از میان شکاف در، انگشت‌هایم را دور بطری شیر پرچرب قلاب می‌کنم. بطری سُر ‌خورد و تلپی افتاد وسط ماهیتابه‌ی ناگت ف. همزمان با برخورد، طنین الله‌اکبر و جیغ گوشی ل توی اتاق منفجر شد. زانوهایم خالی می‌شود. لعنت به همه‌تان! ل و خواهرها مثل مارگزیده‌ها توی تخت وول خوردند و ناگهان یکی‌شان با دیدن من، هینی کشید. موی بازم، پوشاننده‌ی تمام سر و شانه و کمرم و ریزان توی صورتم است. شبیه جن‌زده‌ها شده‌ام. استرس ته‌مانده‌ی رمقم را می‌مکد و تا بیهوشی راهی نمانده است. درد از سر به گردن و از گردن به تمام بدنم نشت می‌کند و حالا توی شکمم می‌پیچد. خواهش می‌کنم امروز پریود نشوم. خواهش می‌کنم. من راهیِ سفرم.

گوشی توی دستم به لرزش در آمد. در اس‌ام‌اس نوشته: «کنسل شد، ببخشید.» ببخشید؟ بچه‌ها چراغ اتاق را روشن کرده‌اند. لامپ بالای سر من سوسو می‌زند. تازه متوجه ایرادش شده‌ام. ف با جیغ و قهقهه تنه می‌زند به در و نصفه‌نیمه می‌آید تو. ل چیزی می‌پرانَد و ف با خنده می‌گوید که: «نه بابا کاری نکردیم، حرکتی نزد.» و ل آماده‌ی گفتن «هلاک خود***** هستی الان؟» که خواهرها تشر می‌زنند: «لال شو ل! دمِ اذانی مراعات کن.»

لبم را گاز می‌گیرم تا درد جلوی گریه را بگیرد و طعم شور و فلزی خون دویده زیر زبانم. ف می‌گوید: «سریع اومدم تا قبل رفتن باهات خداحافظی کنم. دختر! یه دونه ساک کم نیست واسه یه هفته دور دور؟» نور لامپ بالای سرم تندتر سوسو می‌زند، گویی وحشی‌تر شدن چشمک‌زدنش با میزان حرص من هماهنگ است. چیزی نمانده که بترکد. ف خودش آمده توی چارچوب در، اما دست راستش را پشت دیوار قایم کرده است. با گفتن «تادا!»، دسته گل بابونه‌ی مچاله‌ای را پرت می‌کند روی تخت من: «برای تو که عاشق گلی آوردمش!» ل لب ور می‌چیند و لوچه کج می‌کند: «چقدر خرج کرده برات!» ف تعریف می‌کند که موقع برگشتن، دختری را توی حیاط دیده که داشته پسری را فحش‌کش می‌کرده؛ پسره کیک و گل فرستاده بود نگهبانی، دختره هم کیک را صاف پرت کرده توی سطل آشغال روی ته‌مانده‌ی برنج‌های دیشب. وسط معرکه‌ی تکه‌پاره شدن گل‌ها ف پریده وسط که: «بده به ما حیفه.»

تیشرتم را در می‌آورم و کمرم را به در سرد یخچال می‌چسبانم تا خنک شوم؛ گر گرفته‌ام. ف دروغ‌گو است. من گلی را دوست دارم که خودم خریده باشم، نه ته‌مانده‌ی کثافت دیگران را. ف به ازای هر مردی که در زندگیش بوده، یک شاخه رز قرمز گرفته و همه‌شان را منگنه کرده بالای دیوار، نزدیک سقف. دسته‌گل‌های نزدیک من خشک شده‌اند و کافی است تکیه بدهم به دیوار و بی‌حواس باشم تا با برخورد سرم به آن‌ها، ساعت‌ها مجبور به درآوردن گلبرگ‌های خشک و شکسته از لای موهایم بشوم. عذاب‌آور است.

صدای خنده‌ی بچه‌ها انگار از زیر آب به گوشم می‌رسد. بطری شیر را که بدنه‌ی پایینی‌اش به روغن دلمه‌بسته آلوده شده، سر می‌کشم و پرت می‌کنم توی کیسه زباله‌ی گوشه‌ی اتاق. راهروی بیمارستانی و طویل خوابگاه بوی ساولون و آشغال مانده می‌دهد. باید سریع‌تر بروم سمت جنگل. پشت سرم، در اتاق مثل دهان یک هیولای گرسنه باز مانده است.