امروز یک‌شنبه‌ست. روز مورد علاقه‌ی من. جدا از این موضوع کم‌اهمیت، حجم چیزهایی که باید یاد بگیرم چنان زیاده که حالت تهوع دارم. می‌دونستید آدم با گفتن "من خیلی احمقم"، بار روی دوشش کمتر می‌شه؟ آخ این‌قدر دلم می‌خواد به خودم بگم من یه احمق واقعی‌ام که تمومی نداره! بعدش سبک می‌شم. واقعاً برام سواله که من بدون یاد گرفتن و خلق کردن چی‌اَم؟ حالا هرچی هم مزخرف باشم. مهم اینه که برای بهتر شدن، خودم رو بُکُشم.

راستی چه‌قدر خوش‌حالم که این‌جا رو پاک نکردم... اولین‌باره که وبلاگم یک سال عمر کرده. بقیه‌شون بعد دو سه ماه غیبشون می‌زد [ :} ]. حتی اگه دیگه نخوام توی مِه موج بنویسم، به‌عنوان صندوقچه‌ی غریبی از زندگی مجازی‌ام نگهش می‌دارم. خودم عاشق ولگردی توی وبلاگ‌هایی‌ام که مرده‌ن و خاک سر و روشون رو پوشونده. اسمش رو گذاشتم مرگِ وبلاگی. شبیه سفر در زمانه و از توی آرشیو نوشته‌ها همیشه می‌رم سال‌های نود تا نود و پنج یا شش رو نگاه می‌کنم.

یه روزی مِه موج هم مرگ وبلاگی می‌گیره که حس می‌کنم اهمیت و جذابیتش رو چند برابر می‌کنه. اصلاً مرگ به چیزهای بی‌معنی هم یه قدرتی می‌ده. فرصت تموم شده. نقطه‌ی پایان. هرچی قرار بود بشه، شده و خیلی راحت می‌شه چیز مرده رو نقد کرد. چون دیگه فرصتی برای تغییر نداره. همینیه که هست. بعضی آدم‌ها بعد از اینکه می‌میرن، مهم می‌شن و میفتن سر زبونا. حالا نه مهم از منظر خوبش. من که نمی‌فهمم چی دارم می‌گم.

زندگی. این جریانِ پر از فرصت و امکانات. معلوم نیست کی قراره آدم آروم بگیره. کجا آروم بگیره و بشینه استراحت کنه. قبلاً قله‌ی به ثبات رسیدن در زندگی رو در آدم‌ها می‌دیدم. بین خانواده‌م و دوست‌هام و مردم. حالا تغییر حالت و معنا داده. شمایلش به مکان بودن می‎‌خوره. اگه به اون‌جا برسم عطش سفر در من خاموش می‌شه؟ نه. جنون زندگی در خون من حل شده. از جدم بهم رسیده (کیه؟ نمی‌دونم). رگه‌های جنون توی فامیل و کسایی که خون‌مون با هم می‌جوشه مثل زغال گداخته می‌سوزه و قلب قرمز و نارنجی‌ش دیدنیه. همه‌ش دنبال بعدی‌ها هستیم. که بعدش چی؟ ورای این ممکنه چی بشه؟ مرحله‌ی جدید هیجانش چه‌قدره؟

بعد از یک سال گفتن حقیقت‌های کوچیک از زندگی‌م برای خودم جالبه. چون بدم میاد در مورد درونی‌ترین‌ها بگم. مِه موج رو با این هدف ساختم و همون اول نوشتم که "در آینده قراره چیزهای زیادی رو تعریف کنم". اما وقتی وبلاگ رو خوندم، دیدم حرفی نزدم. ممکنه بگید اوه، چه‌خبره توی زندگی‌ات مگه؟ تقریباً همه‌ش ساده‌ست. همون مشکلاتیه که همه دارن. گاهی خیلی معمولیه و گاهی خیلی شبیه مرگ. خودم زیاد بالا و پایین دارم. زندگی ذهنی‌ام آزارم می‌ده. شاید بلندپروازم. ولی نه این از بلندپروازی نمیاد. دنبال حقوق طبیعی‌ام می‌گردم و اسمش رو نمی‌شه گذاشت رؤیا یا توهم. شرایط محیط اولین دلیل آشوب روحیمه. این شهر با جهنم فرقی نداره و کاسه‌ی سوپیه که از گندیده‌ترین مواد برای درست کردنش استفاده کردن، آدم‌ها هم توش معلقن. بیش‌ترشون یا خفه شدن یا بابت داغی سوپ، سوختن. این مدلیه. مردمِ خودش دوستش دارن و من هم، وقتی ازش دور دور می‌شم، فقط بابت تصور کردن جزئیات و وجود خونه‌ست که دل‌تنگش می‌شم. برای تبعید شدن و زندانی کردن آدم‌ها عالیه. تا دلت بخواد از دیوارهاش و خیابون‌هاش و آدم‌هاش رایحه‌ی مرگ بلند می‌شه. از نعمت رنگ هم محرومه.

یکی دیگه از آشوب‌های روحی‌ام، فرصت دوباره‌ی زندگی‌ای هست که ابتدای ورودم به این دنیا، بهم داده شد. می‌گن که قرار نبوده زنده بمونم. دکترهای همین خراب‌شده گفتن که کارم تمومه. نمی‌دونم با چه قدرت و نیرویی به نفس کشیدن ادامه داده بودم. درکش برام عجیبه. فکر کن پارچه‌ی سفید کشیده‌ باشن روت چون داری تموم می‌کنی و یخ و خالی از زندگی شدی. داستانش طولانیه و خوشم نمیاد زیاد چیزی بگم. فقط خواستم دوتا از علت‌های آشوبم رو بنویسم. دوتا از بزرگ‌ترین‌هاش و همین باعث شده آدم همیشه ناراضی و تشنه‌ی سفر باشم. یا بهتر بگم، بیزار از ثبات.

یه چیزی رو بگم و این پست رو تموم کنم، در جواب این‌که چرا نظرات وبلاگم همیشه بسته‌ست؟ (البته بعضی وقت‌ها بازش می‌ذارم). تا جایی که بتونم توی ایمیل هستم برای حرف زدن. متوجهید؟ حرف زدن؛ نه جواب دادن به نظر دیگری در مورد خودم، نه آشنایی صرف، نه ایمیل‌های یکی-دو خطی، نه وارد رابطه‌ی عاطفی شدن و نه احتیاج به حمایت داشتن و باقی ماجرا. وقتی هم انزواطلبی‌ام شروع بشه یا درگیر دانشگاه باشم، خیلی توی ایمیل آفتابی نمی‌شم.

پی‌نوشت ۱. ایش! بدم اومد از این پست. انگار یه پیرمردِ [ خنزر پنزریِ :-) ] بداخلاقِ بی‌اعصابِ محافظه‌کارم.

پی‌نوشت ۲. شب لبان داغ خویش، دیدم بر لبان تو / آتشی به جانم زد، آتش لبان تو. بشنوید.