یه مدت برم و زندگی کنم؟
احساس میکنم مدتیست بیش از اندازه درگیر تبدیل لحظهها و جریانهای زندگی به کلمه شدهام؛ تا جایی که سردرد میگیرم و هرچه بیشتر مینویسم، به خودم در آفرینش بیاعتمادتر میشوم. در نوشتن، گرفتار نوعی زیباسازی افراطی و خودسانسوری تجربهی زیسته شدهام. و این را از قبلتر هم میدانستم: از مواجهه با حقایق کثیف و نوشتن زشتیها، بدجور فراریام.
هفدهساله که بودم، مستندی دیدم دربارهی مردی کفترباز. احتمالاً کثیفترین صحنههایی بود که تا آن زمان در عمرم دیده بودم. تمام سکانسها در حلبیآبادها و اطراف تهران میگذشت. یادم هست ذوقزده شده بودم. اگر میتوانستم، میرفتم خرابهها را از نزدیک میدیدم و در جاهای متروکه میگشتم. میرفتم با دستفروشهای ژندهپوش حرف میزدم، کنار کودکان کار مینشستم و سر صحبت را با آنها باز میکردم. دلم میخواست موارد خشونت خانگی را ببینم، تعداد خودکشیها را بدانم، در پرورشگاه کار کنم.
ذهنم بلد بود فکر کند و تشنه بود که همهی ابعاد زندگی را ببلعد.
حالا نمیتوانم.
ظرفیتش را ندارم و خیلی زود احساس تمام شدن میکنم. اولین واکنشم رفتن و فرار کردن است و از همین بخش زندگی میترسم. از دانستن اینکه چنین بخشهایی وجود دارند، درد میکشم. نمیدانم توانایی دیدن دوبارهی آن مستند را دارم یا نه. روزی که دوباره شجاعت دیدن تمام زندگی را داشته باشم، شاید بتوانم واقعاً بنویسم. با این تفاوت که حالا آنچه از زندگی میبینم، هزاران برابر بیش از آنچه در هفدهسالگی میدیدم، برایم درد دارد. اتفاقهایی افتاده و صحنههایی وجود دارد که روی دیگری از زندگی را ــ نه، روی دیگری از انسان را ــ نشان میدهد.
این خونخوارترین آفریدهی خدا.
پینوشت. منظورم از «حقایق کثیف» لزوماً این نیست که اینها را باید کثیف، ناپاک یا حتی تاریک نامید. شاید اساساً تعبیر درستی نباشد؛ اینها صرفاً بخشی از زندگیاند و من هنوز نمیدانم دقیقاً چه نامی باید رویشان گذاشت.