خواب دیدم بچه‌گنجشکی هستم که هنوز پرواز را نیاموخته و در حال فرار است. مشتی در هوا بال‌هایم را گرفت و با گریه از خواب پریدم.

اُمید[گاوم] که این هفته خوب جلو برود. جداً گاوم.


احساس خفگی کردم. خیلی خفه. خفگیِ واقعی. و تن‌هایی یا تنهایی. هر دو با هم. به بابا گفتم نوشته‌های من رو خوندی؟ آخرین‌‌بار کی بود؟ و گفت هوم، خیلی وقت پیش؟ بعد من در حرکتی پر از شتاب، نوشته‌ها و حرف‌ها و این‌جا رو دادم بخونه. بابا خوند. بعضی جاها ایستاد، لبخند زد، تعجب کرد، گلوش رو صاف کرد، دوباره دقت کرد، لبخند، شوکه شدن، لبخند، خنده‌ی‌ بلند وقتی رسید به ماجرای سیگار کشیدنم، گفت عجب، گفتم شیر برنجی که من باشم، خودت که می‌دونی خیلی از حرف‌هام واقعی نیست. بعد مامان با ذوق زیاد، با عشق زیاد بهم می‌گفت اون چیزهایی که از خونه نوشتی رو نشون بده. مامان مجذوب وقت‌هاییه که من روزهای خونه رو ثبت می‌کنم. با وسواس می‌خونه و کیف می‌کنه. بعد مامان گفت مهربان در مورد من هم می‌نویسه. خندیدم. بابا گفت پس من چی؟ گفتم از تو هم دارم. رسید به جاهایی که نوشتم از کتابخونه‌اش کتاب دزدیدم، دوباره خندید. گفت چه‌طور فکر کردی نمی‌فهمم؟

و هی خوند. من سبک شدم. جاهایی قلبم توی دهنم بود و داغ شده بودم از هول. گاهی اوقات جنسیت هم توی متن‌هام خیلی مطرحه. من‌های مایل به بوسیدن و بوسیده‌شدن هم زیادِ زیاد. خب خوندن این چیزها توسط خانواده عجیبه؟ فکر نمی‌کنم. اولاً که خودم دادم بخونن. دلم می‌خواد من رو ببینن. دوست‌های صمیمی زندگی‌ام این دو نفر هستن. [البته که] چرا نوشتنِ میل به عشق و تن باید زشت باشه؟ با اینکه بیش‌تر زاییده‌ی تخیل و برای زنده کردن داستان‌هامه. ولی، نویسنده کلماتش از خودشه. هرچی هم بگم، تهش منظورم با خودمه.

وقتی با بابا خوب و درست و در مهربان‌ترین حالت خودم حرف می‌زنم، نشون می‌دم که ضعیفم و گم شدم و به کمکش نیاز دارم، دوباره بوی زندگی توی نفسم پخش می‌شه. دلم می‌خواد از ذوق گریه کنم. گفت همیشه و پیوسته بنویسم. هم بنویسم، هم بسیار بخونم.

قول می‌دم حسابی پیگیر درس باشم. اگه جایی هم وقت نبود بنویسم، صدام رو ضبط می‌کنم. ایده‌ی بابا اینه.