این آخرین‌باری بود که دانشگاه رو از نزدیک دیدم. دارم برمی‌گردم خونه. هرچی که هست، امروز چندتا آخرین‌‌بار اتفاق افتاده. فکر کنم فصل جدیدی رو شروع کردم. خانومه گفت زندگی طبیعی یعنی خوشبختی/ بدبختی/ خوشبختی/ بدبختی/ خوشبختی/ بدبختی / خوشبختی. اما آقاهه گفت نه نه، زندگی طبیعی یعنی بدبختی/ بدبختی/ بدبختی / بدبختی/ یه فرصت برای تجدید قوا / بدبختی/ بدبختی/ بدبختی/ بدبختی. و نوبت من رسید. مهربان می‌گه زندگی طبیعی یعنی: بدبختی بدبختی بدبختی / / / استاد هـ‌ زنگ زد و گفت به یه نفر خبر بدم و بگم مرخصی بدون احتساب سنوات بزنه (برای زایمانش). وسط نوشتن بودم. اسم دختره رو فعلاً «دانشجو» ذخیره کردم. استاد هـ با من‌من این رو گفت. دختره سنش کمه. یه چیزی مثل ماهی توی شکمم داره می‌پیچه و حسابی لیزه. دهنم رو باز کنم می‌پره بیرون و بالا می‌آرم. اگه حرف بزنم، این‌ها فکر می‌کنن کافرم. کفر می‌گم. پادکستی که توی ماشین داره پخش می‌شه در مورد شیشه کشیدن، زایمان و خودارضاییه. کمی سردرد دارم.

مهربان می‌گه زندگی اجباری یعنی: شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی مهربان شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی شلوغی.

با شش دارم چیپس و پفک می‌خورم. شش پفک دایره‌ای، من چیپس خیلی تند. دست‌هام کثیف شده، آب نیست، کفش‌هام رو گم کردم و رفته زیر صندلی جلویی. چیپس فلفلی و شکلات تلخ با هم دیگه بد می‌شن. واقعاً آب نیست. کیف رو گذاشتم اون گوشه و الان توی ماشین دراز کشیدم. مچاله‌ام. سقف ماشین چیز عجیبیه. فقط درخت‌ها رو می‌تونم ببینم. با تعداد کمی ساختمون نیمه بلند. خانم اِس مسئول خوابگاهه. کلید اتاق ۱۱۳ رو از توی سبد روی میزش کشیدم بیرون و بعد از نُه ماه حیاط رو دیدم. گریه‌م گرفت. وارد ساختمون شدم و بعد آینه‌ی طویل نصب شده جلوی در و بعد تصویر خودم. شش نشست کنار دستم. می‌پره، لگد می‌زنه و خوش‌حاله. براش عجیبه من زندگیِ دیگه‌ای غیر از توی خونه داشته باشم. احساس ول‌شدگی و معلق بودن دارم. ماشین می‌پیچه سمت قهوه‌فروشی. آقای م.ح. واقعاً صدای خوبی داره. فکر نمی‌کردم از آدم ۵۶ ساله خوشم بیاد. همون‌طور که هرگز فکر نمی‌کردم از خرمای نارس (خارک) خوشم بیاد. خودم هم نارسم. بابا داره می‌گه رفتیم تا مهربان وسایلش رو از خوابگاه برداره. آقای م.ح. گفت خب. بابا گفت هیچ‌کدوم از بچه‌هام رو جایی نمی‌فرستم توی این وضعیت.

احساس می‌کنم غروبی ناامیدم. آخرین‌بار نصفه‌شب بود که از جلوی آینه‌ی ورودی خوابگاه رد شدم و خودم رو دیدم. عاشق شب‌هام هرچند که خطرناکه. قیمت قهوه چندبرابر شده. دارم به پیامکی که به گوشیم اومده نگاه می‌کنم. خیلی زیاده. لباس جدیدم رو پوشیدم. نُه ماه پیش برای دانشگاه خریده بودمش.

با سیزده و چهارده توی تاریکی لب ساحل بودم. پیراشکی‌ داغ کف دستم بود و داشتم از روی سنگ‌ها لیز می‌خوردم و با مقنعه ماسه رو از توی چشم‌هام پاک می‌کردم. پیراشکی ماسه‌ای خوردم. چهارده داشت دوغ می‌خورد و من ظرف پیراشکی رو گرفتم جلوی صورتم، گفتم می‌خوام شکلات‌های آب شده‌ش رو لیس بزنم. سیزده خواهش کرد که این کار رو انجام ندم. ساحل شلوغ بود. به سیزده و چهارده گفتم زندگی یعنی همین. چشم‌هام رو بستم و وقتی بازشون کردم دستم روی دستگیره‌ی در اتاقمون بود. در باز شد و بوی تند و غلیظ و جنازه بیرون پاشید. چشم‌هام سوخت. خودم رو کشیدم عقب و با دست‌هام صورتم رو پوشوندم. تمام اتاق‌های راهرو بوی تند می‌دادن. مامان رنگش پرید. دلم می‌خواد وضعیت اتاق رو توصیف کنم ولی حتی یادم نمی‌آد چی دیدم. گیج بودم.

نقاشی شش روی دیوار کنار تختم مونده بود. عروسک اردکم؛ بچه‌م. دوتا مانتوی آویزون به چوب لباسی و کلاه آفتابی و ساک با شلوار لی، پیرهن آبی با گل‌های سفید، شالی که روش ماهی داشت، تیشرت زرد و طرح خرگوش سیاهش، روپوش آزمایشگاه و لباس زیرهای خال‌خالی رنگی و یه کیسه‌ی صورتی پارچه‌ای. خیلی چیزها رو قبلاً برگردونده بودم خونه. قابلمه‌ی خیلی کوچولو و سه‌تا لیوان، یکیش مال ترم اولمه. تشت، نمک و شکرهای خیس شده و کیفِ چای کیسه‌ای و کلی شامپو و نسکافه‌ی فاسد به رنگ قیر، پنج جلد کتاب دیفرانسیل و انتگرال، کتاب‌های قطور چاپ سگی دانشگاه، دو سه‌تا پوشه‌ از جزوه‌هایی که نمی‌دونم مربوط به چیه، پتوهام و روتختی و قرص‌های آهنی که زیر بالشتم بود، کاغذ «این‌جا تخت مهربان است» و برنامه‌ی کلاسی ترم چهارم با خودکارهای رنگی و برنامه‌ی کلاسی ترم سوم گوشه‌ی کمد. داشتم خفه می‌شدم از بو. مامان سریع وسایل رو می‌چید توی ساک و سبد. یادم نمی‌آد. این‌قدر زیادن که صندوق عقب کامل پر شده. قفسه‌‌ی پایین کمدم خیس بود. بخشی از دیوار رد سیاهیِ جلو رونده‌ای داشت. کولر جدید خاک گرفته بود. آب و برق ساختمون رو قطع کرده بودن. یخچال رو تا وسط اتاق کشیده بودن؛ درش مثل دهن مرده باز مونده بود.

پنجره‌ها رو باز گذاشتم و به این نتیجه رسیدم که، این‌جا دیگه جای من نیست.

توی کل ساختمون‌ها، فقط یه پنجره رو باز گذاشتن. طبقه‌‌ی سوم، سالن مطالعه. وقت نبود. دلم می‌خواست درخت مورد علاقه‌ام و نیمکت خودم رو می‌دیدم. دلم می‌خواست بادی که می‌پیچید توی اون گودی رو حس می‌کردم. خانم اِس گفت هیچ‌وقت فکر می‌کردی این‌طوری بشه؟ با لبخند برگه‌ای رو امضا کردم که روش نوشته بود "من وسایلم رو از اتاق ۱۱۳ تخلیه کردم". امضایی که توی خونه تمرین کرده بودم رو فراموش کردم. یه مهربان بدشکل روی کاغذ نوشتم. شیشه‌های ماشین باید خیلی سیاه باشه. رسیدیم پمپ بنزین و شبیه کسی هستم که انگار یه وال تُفش کرده بیرون. بابا می‌گه چرا این همه پتو داری؟ مامان می‌گه طبیعیه. من می‌خوام بگم چون به پارچه‌ها، ملحفه‌ها و حوله‌ها و پتوها و پرده‌ها و چیزهایی که می‌شه اون‌ها رو پیچید دور بدن تا گم شد، علاقه دارم. شاید به کفن هم علاقه داشته باشم. به شوخی چندبار گفتم که مخالف قبر و تمام این مراسم‌های احمقانه هستم. از آرامگاه متنفرم. من رو باید بسوزونن. خط اول وصیت‌نامه‌م اینه. هنوز ننوشتمش. خاکسترم رو بریزن توی دریا. جدی می‌گم.

رسیدم خونه. می‌تونم چیزهای زیادی از امروز بگم. به هر حال، تا این‌جا رو کج‌وکوله توی ماشین نوشتم. شش تمام وسایل رو انداخته کف ماشین. صورتم قرمز شده. «دانشجو» پیام داده و گفته سلام مهربان، توی سامانه‌ی گلستان برام نوشته "خطا در آپلود مدارک پزشکی". من تا حالا برای زایمان مرخصی نگرفتم، واقعاً نمی‌دونم چی باید بهش بگم. وسایلم نصف حیاط جلویی رو پر کرده. کفِ زمین ول شدم. ممکنه آب کولر بریزه روم. حیاط بوی کثافت گرفته. حس عجیبیه که منِ بیرون حالا با منِ خونه قاطیه. نمی‌تونم تحملش کنم. تقویم گوشی‌ام رو چک کردم؛ امروز روز سوم عادت ماهیانه‌ست و انگار هیچیه. ماهی توی شکمم گند زده. از کلاس ساعت دو جا موندم. استاد هـ می‌گه "اگه می‌تونی راهنمایی‌اش کن لطفاً". مامان دستکش پوشیده و همراه بابا دونه به دونه چیزها رو می‌شوره. ماشین لباسشویی تند تند می‌چرخه. من می‌رم حموم.

آخرین خرمای نارس درخت رو کندم. مامان گفت لختش کردی. دلم براش می‌سوزه. سه‌تا خوشه‌‌ی پر از خرمای سبزرنگ داره و تابستون هم تموم شد. نتونست کاری بکنه چون آفتاب کافی بهش نرسید. زردهاش رو من خوردم. داستان این نخل و من عین همدیگه‌ست. پر از خرماهای به‌دردنخور هستیم. روی بند رخت‌ها یه عالمه من ولو شدن و دارم خفه می‌شم. اردکم رو با دوتا گیره چسبوندم به بند. خسته‌ام.

بابا در کمد رو باز کرده و داره می‌گه یه چیزی از مهربان به این‌جا اضافه شده. و بعد گفت وسایل مهربان بوی ترسناکی می‌ده. مامان گفت اگه می‌اومدی توی اتاقشون، گریه‌ات می‌گرفت. با اینکه وسایل‌ با وایتکس و مایع لباسشویی زیاد و توی دمای بالا شسته شدن، اما هنوز یه‌جورین. توی سینک ظرفشویی عق زدم. موقع ظرف شستن با دستکش‌های خوابگاهیِ خودم، به بوی وسایلم فکر کردم و فهمیدم چه‌شونه، این بوی مرگه. من مطمئنم مرگ همچین بویی داره.

مطمئنم.

پی‌نوشت ۱. سه و چهار و پنج طوری که انگار جن دیده باشن به تیکه‌های من نگاه می‌کنن. شش می‌گه بذار بوست کنم چون وسایلِ خوشگل داری.
پی‌نوشت ۲. امروز خیلی طولانیه. نمی‌تونم بقیه‌ش رو بنویسم و برام مهم نیست. تهش همه‌ی اتفاق‌ها می‌شن یه ایده‌ی خوب برای نوشته‌هام.
پی‌نوشت ۳. منتظرم اردکم زودتر خشک بشه. مامان گفت صبح خیسی‌اش می‌ره. باید بدنش رو شونه بکشم تا پر و کُرک‌هاش صاف و نرم بشه. تنها اتفاق مهم امروز، رسیدن من به بچمه. کل شب‌های دانشگاه با اون گذشت.