هرچی که بود، پاییز بود.
امروز یه وبلاگ خوندم. اسمش نادر بود، یا هست. نمیدونم زنده مونده یا نه. نادر نوشته بود سال هشتادوسه بهترین دوران زندگیش بوده. تندتند وبلاگش رو خوندم. بعضی صفحهها خیلی شخصیه. نه. بعضی وبلاگها بین تمام نوشتههاشون یه متن دارن که خیلی شخصیه. من همونها رو نمیخونم. همون خط اول هم معلوم میشه. خجالت میکشم. اینها برای تماشاگرها یا خوانندهها نوشته نشدن بهنظرم. نویسنده لازم داشته اون "چیزها" رو توی واقعیت ببینه. پس نوشته. شده کلمه. کلمه هم که واقعیه. بنویسیاش روی کاغذ میتونی فرو رفتگیاش رو لمس کنی. میتونی اونور کاغذ رو ببینی تا متوجه عمق کلمهه بشی. بعد تصمیم میگیری بفرستیش یه جای نامعلوم. توی فضا. فضایی شبیه به وبلاگ. چون تکلیفت با اون "چیزها" مشخص نیست هنوز.
نادر در مورد یه نفر به نام واران نوشته. خودش واران رو دفن کرده. فکر کنم واران بچشه.
و اینکه تصمیم گرفته دوشنبه، ۱۷ آذر ۱۳۹۹، بپیچونه نره شرکت. صبحونه چایی، دارو و دمنوش خورده.
نادر توی یه روز، چهلویکمین نخ سیگارش رو هم کشید.