نمیدونم عنوانش رو چی بذارم
او آنقدر تناقض دیده و شنیده است که دیگر به هیچچیز و هیچکس اعتماد ندارد؛ از همه میترسد. از جمله از خودش، حتی از تصویر خودش در آینه وحشت دارد. ازاینرو به دور زندگی، اندیشهها و احساسهایش حصاری کشیده و خود را در چهار دیوار اتاقش منزوی کرده است.
البته که همهی داستان این نیست.
در اتاقش دو پنجره دیدم. محض تنوع دادن به زندگیاش مدام میانشان جابهجا میشد و هربار سرش را از یکیشان بیرون میبرد و نفس میکشید. اتاق تهویه نداشت. خنککننده، لامپ، یا حتی فرشی که از سرمای موزاییکها بکاهد هم ندیدم؛ فقط چهار دیوار بود. روزی که به صرف شیرینی پالمیهی فرانسوی با قهوهی اتیوپی دعوت شده بودم، بیآنکه نشانیای از خانهاش داده باشد، تنها با تخیل کردن چهاردیواریاش، خودم را درون اتاق دیدم. آنجا حتی در هم نداشت. تاریکیاش در خود سوگوارهای پنهان کرده بود. نمیدانم نیازهایش را چطور رفع میکرد. اصلاً اگر حالا بپرسید، شاید گمان قویتر در من این باشد که مگر این موجود پریگونه نیازی هم داشت؟
صدای آب شدن شیرینی را روی زبانم میشنیدم و دست او زیر چانهام حایل شده بود تا خردهریزها یا لکهی قهوه روی لباسم نریزد. با آنکه همهجا تاریک بود، مهر مادریای که در آن لحظه حس کردم، از مهر مادر حقیقی خودم —که با دهانی داغ و لزج، نوک پستانش را به لثه فشرده و قطرهقطرهی حیات را از رگهای کبودش بیرون کشیده بودم— فراتر میرفت. انگشت سردش، وقتی در تاریکی با بند سبابه خردههای شیرینی را از روی لب بالا و پایینم پاک میکرد، تماسی لخت، لذیذ و چنان هوسانگیز داشت که میخواستم تمامش را به دهان بمکم. به رعشه افتاده بودم؛ و در میان دوّار سر و آن کوری جاودانهای که در خاستگاه شیرینْ آزاردهندهاش تجربه میکردم، دچار اضطراب و هیجان شدید شده بودم. و خوی حیوانی من مدام میپرسید: «خداوند در سرشت ما چه چیزی قرار داده است جز تمنای تن؟» و اگر بخواهم کفر بگویم، در ذهن من خدا حقیر مینمود و او، مظهر تمام ادیان، قدسیت جهان، و آمیختهای از مرگ و زندگی، یا پاکی و روسپیگری مقدس بود! ترکیبی که بعید است در این جهان بگنجد... اما در آن لحظه حقیقت داشت.
ملتمسانه به کششم اعتراف میکردم و او را —که در آن دم خودْ خدای من شده بود— خطاب قرار میدادم. در پی بارقهای از نور بودم تا پیکرش را ببینم؛ چرا که میدانستم روحش هرگز از آن من نخواهد شد، و اگر، حتی اگر خودش هم میخواست تمام آن را در من بریزد، من پساش میزدم و لعنش میکردم. کالبد پست و زمینی من نمیتواند در برابر درستی او تاب بیاورد. اما این چالهی قانونهای پیچواپیچ در مورد بدنش نوشته نشده بود. شاید با توسل به فریب، عذاب یا خشم، میتوانستم به چنگش آورم. پس التماس کردم و نور خواستم.
دو پنجره باز شد و من به عقب رانده شدم. بهطوریکه تنها شبح محوی را میدیدم که هربار محض تنوع دادن به زندگیاش، سرش را از یکی از دو پنجره بیرون میبرد، تاب میخورد و دوباره در تاریکی فرومیرفت.
(امروز پنج شش تا عطسه زدم)
شد نُه تا.